حكيم زجاجى
429
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
تو اين را مخوان جز كه بيخ زراج * هميشه بود جفت ريحان و زاج ز راه ادب نام مامش نبرد * به اهل خرد جان ببايد سپرد 205 ز اهل خرد نام يا بى و كام * ز نادان همه ننگ يا بى ز نام از آن نام آن را نكرد آشكار * كه بد خيزران مادر شهريار در ايام هارون باهوش و بهر « 1 » * چو بغداد آباد كم بود شهر پس از وى سر اندر خرابى نهاد * ز بيداد ، آن بوموبر شد بهباد تموز و زمستان ، خزان و بهار * نبودى سرافراز خالى ز كار 210 غزا كردى و حج ، سرافراز دين * بر او بد ز چرخ بلند آفرين يجوج مظفر ورا نام بود * به رزم اندر او رسم و ميام ( ؟ ) بود سخن هرچه گفتى نكردى خلاف * نبودى دمى خنجرش را غلاف به شب كردى آن شاه بىمر نماز * بدى با خداوند هردم به راز سپيده كه از خواب برخاستى * ز خازن به خروار زر خواستى 215 بدادى به درويش چندان درم * كه درويش هرگز نبودى دژم به ايام او فقر و فاقه نبود * نبد مثل او زير چرخ كبود زبيده كه بد جفت آن نامدار * بدادى دوچندان به روزى سه بار سحرگاه پيشين و هنگام شام * فشاندى زر و سيم بر خاصوعام نگشتى ز نزديك آن سرفراز * كسى گاهوبيگاه محروم باز 220 شب و روز نيكى بدى كار او * ز بخشش تهى بود انبار او پى ديگران سيم و زر بار كرد * نكويى پى خويش انبار كرد چو رفتى سوى كعبه آن كامكار * فقيهان بدندى ورا يار غار چو خالى نبودى ز اهل هنر * ورا دولت بخت شد راهبر جهانگير بايد كه دانا بود * به هر كار كردن توانا بود 225 صد افزون بدى مرد با او به راه * به « 2 » دانش پژوهنده بد پادشاه ز مشرق به مغرب ورا امر بود * همه دانهء نيكنامى درود هر آنگه كه گشتى روان كاروان * كشيدى شتر سوى حج ساروان
--> ( 1 ) نوش ورير ( 2 ) چو